خيلي دوست داشتم درباره او بخوانم اما در كتاب نحن و التراث (ما و ميراث فلسفي مان) قسمتي كه درباره او بحث مي كند ترجمه نشده بود. كتاب العصبيه و الدوله نيز ترجمه نشده بود. خلاصه منابع مهمي كه مي توانست منجر به توليد انديشه اي متفاوت درباره او شود به فارسي منتشر نشده بود.
حالا بعد از گذر يك ترم خواندن ابن خلدون بايد آن را كنار بگذارم و اين يادداشت را براي اينكه يادم باشد اين پروژه فكري ام را نيمه تمام رها كرده ام مي گذارم
امروز 28 سال من هم پر شد و وارد 29 شدم. شايد زندگي را كه آدم نگاه مي كنه يه دنيا پيچ و گذر و نور و توهم تو ذهنش حمله مي كنن. مثل اينكه تو ايستاده باشي و به كوچه اي نگاه كني و حس گذر كردن همه چيز و همه كس را شاهد باشي . يك گيجي يك گنگي يك شادي، يه دنياي خاكستري. انگار كه نم نم باران بزند و پشت شيشه نشسته باشي و هيچ كار نكني و فقط به خودت فكر كني . به خود خودت. به هيچ به هيچ.
وقتي دارم نوشته هاي وبلاگم را مرور مي كنم و اين نوشته را مي نويسم اين حس، حالت و يا شايد توهم توي رگهام جون مي گيره. حالا برگردم عقب ... نه دوست ندارم برگردم عقب واقعا به داشته هام راضي ام و تلاش براي نداشته هام رو بي قراري مي كنم. حالا كه 28 پر شده ...
دير زماني است پاسخ نمي شنويم از دلخوشكنك هايي كه براي اين روزها اندوخته كرده بوديم و ما در برهوت زمان مانده ايم و دلخوشكنك هايي براي روزهاي بعدتر
گاه در می مانیم که راه میپیماییم یا بیراه
گاه کلا زیر یک علامت سئوال می رویم
گاه برای پرواز انقدر هیکلمان گنده شده است که هیچ بالی ما را به آسمان نمی برد
گاه برای خرج کردن کلمات آنقدر خسیس می شویم که از نوشتن باز می مانیم
این روزها بی عدالتی های کوچک بزرگ شده اند که حتی از گلایه از ان ها هم خسته می شوی و گاه می مانی که چه شده و چرا؟
همین چند روز پیش با دوستی حرف می زدم بحث سر این بود که فلانی تو را تایید نمی کنند و حتی نمی توانی مسئولیت کوچک بگیری(من صبح ها در یک نهاد عمومی کار می کنم و ظهر به بعد در روزنامه) و از این صحبت ها حالا کسی که این صحبت ها را می گفت خودش هم از زن های پولی استفاده می کند و هم عملکرد مالی اش جای سئوال دارد و هم از لحاظ سیاسی .... است. حالا بگذریم که او مسئولیت می گیرد و منی که تمام عمرم اخلاقیات را رعایت کرده ام و هیچ گاه یک نقطه ابهام در عملکرد مالی ام نبوده (همیشه برای ریال به ریال درآمدم زحمت کشیدم و می کشم.) و از لحاظ سیاسی هم همیشه شفاف عمل کرده ام تایید نمی شوم و...
دیروز دوستی در محل کار می گفت میدانی چرا تو قرار دادی نمی شوی ؟ چون با حضرات نیستی! نه عربی نه بختیاری با هیچکدامشان هم خیلی قاطی نیستی.
زندگی را می بینید من امروز یک اقلیت، در شهر خودم غریبه، در کشورم ناگزیر به کار بالای 14 ساعت برای تامین حداقل های زندگی ام شده ام. از نظر آقایان رد شده ام و هزار بلای دیگری که طی این سال ها بر سرم آمده و دم نزدم.
خسته ام. دلم نق زدن می خواهد.دلم می خواهد بی هیچ دغدغه ای بخوانم و بنویسم. دلم برای خودم هم تنگ شده.
هر چند که اشک امان نوشتن همین چند کلمه را هم نمی دهد اما چقدر زود آرامش ابدی ثریا دلتنگی های جاودانه را نصیب ما کرد....
دلمان برایت تنگ می شود.
بگذارید مقداری از حال و هوای این روزهای شهر اهواز و گمانه زنی های این روزها دور شویم، از این روزها چه نگاهی خواهیم داشت، درباره عملکرد این شورا چه خواهیم گفت؟
برای رسیدن به این نوع نگاه باید روایت را از نوع تحلیلی به تاریخی مبدل کنیم و ببینیم در آینده چه خواهیم گفت.
پ ن : این مطلب در هفته نامه نشاط خوزستان به چاپ رسید
باز هم ما می مانیم غم یک شهر: اهواز
خیلی دلم خواندن دیدن و بی دغدغه را می خواهد! چقدر ما زود پیر شده ایم.
5 سالی که ما شدن را با هم معنی کردیم و عشق رنگ واقعیت گرفت و از این روزها خاطراتی شیرین باقی مانده که من روزی برای فرزندم خواهم گفت. خواهم گفت حدیثی را که ما ساخته ایم و ماشدن را تجربه کردیم.
عشق و یک زندگی که ما ساختیم و هر روز می بالیم بر این ساخته مان .
اینجا اهواز است؛ شاید بتوان از درد های این شهر گذشت اما نمی توان نگران آینده اش نبود آینده ای گرفتار رایزنی هایی است که می دانی و می بینی که ره به آینده ای فروزان ندارد و افول شاید نتیجه ای باشد که از این موقعیت دریافت می کنی و صدایت به جایی نمی رسد .پیش تر ها زیاد شنیده بودم که آنها که نمی دانند دردشان کمتر است اما بی خیال از کنارش می گذشتم اما حالا دچار شده ام دچار یک تناقض که آنهایی که می دانند نه تنها دردشان نمی آید بل از این فرصت ها برای خویش استفاده می کنند و به دنبال متاعی گذرا حاضرند این شهر را فدا کنند و دم بر نیارند.
یکی دو روز پیش با یکی از مسئولین در راه برگشت از تهران همسفر شدم نصیحتم می کرد که مگر فلانی هم دوره تو نبود ببین وضعیت مالی و ... او چطور شده و تو هنوز لنگی. اشکال تو این است که بلد نیستی روابطت را عمقی کنی بلد نیستی از نوشته هایت امتیاز بگیری و گفت و گفت اما نتیجه ان چه که گفت در یک کلام این بود که تو بلد نیستی وارد باند و باند بازی ها شوی در حالی که این باند ها هستند که قدرت را در دست دارند.
شاید این روزها سختی و غم نان یکی از دغدغه های شخصی من و بسیاری چون من شده که تا دیروز برای حفظ حرمت قلممان حاضر نبودیم تن به کاری غبر از روزنامه نگاری و نوشتن از حقایق بدهیم اما چند صباحی است که من تبدیل شده ام به یک کارمند هر چند هیچ گاه به یک کارمند روتین اداری مبدل نشده ام و برای اندک جاه و مقامی به ذلت تن نداده ام اما دوستان مطبوعاتی من اکنون به راحتی معامله گرانی شده اند که از خیر همه منافع این شهر می گذرند .
بگذارید از خیر این ها بگذرم اما مگر می توان از درد های اسن شهر گذشت و نگران آینده اش نبود ...
سرویس هایی در اینترنت هستند که اگر نخواهیم اغراق کنیم که سلیقه ما را عوض کرده اند باید بگوییم عادات ما را در اینترنت تغییر داده اند یکی از این سرئیس ها بیشک گوگل ریدر یا به عبارت وبی گودر است .
شاید در این سه- چهار ساله گودر نوع وبگردی ها را تغییر داده و شیوه نوینی را راه انداخته که همه آنچه می خوانید را در یک صفحه دور هم جمع می کنی و خیالت را بابت از دست دادن محتوای سایت هایی که در سلیقه ات می گنجد، راحت می شود این را گفتم تا از فیلتر شدن این سایت که دارد مراحل اولیه اش را طی می کند مراتب حال گرفتکی خودم را ابراز کنم- آخرت توصیف بود- حالا ما چه واکنشی نشان می دهیم و این فیلترینگ هال فایده دارد یا نه متاسفانه یا خوشبختانه اندر اخلاقیات ما ایرانی ها همین بس که هر گاه با مشکلی مواجه می شویم از در انفعال و یا ابتکار راه جایگزینی می یابیم و انگار که نه انگار . اما گودر واقعا حیف است ای کاش سیستم فیلترینگ کشور به جای فیلتر کردن راه بهتری را پیدا می کردند.
باور کنید از دیدن صفحه فیلترینگ خسته شده ام.
پ.ن. آزادی بیان و اینها را خوب بلدم ولی از تکرار خسته ام . از فیلترینگ خسته ام از خودم هم خسته ام